۵.۱۱.۱۳۸۸


اين آدم بزرگها دست بردار نيستند
پدر با جعبه اسباب بازيش مدام به اين طرف و آن طرف خانه مي رود و همه چيز را درست ميكند.
و مادر هم مثل دختر بچه ها از آمدن عيد ذوق كرده است
اگر من مثل آنها باشم به من مي گويند بازي گوش
ولي دنياي من جدي تر از مال آن هاست
خيلي جدي تر
ولي بازي آنها تمامي ندارد
من براي كسي بازي نمي كنم
من زندگي مي كنم
ولي آنها براي ديگران مقدمات صحنه اي را مي سازند تا با حضور آنها در نقش خود بازي كنند
پاك حوصله آدم را سر ميبرند
اين زمستان هم دارد مي رود
باز مي توانم به پارك بروم و تاب بخورم
ادا. اما. ننننه.بو. بووف. ابودي بودي بودي.ابيگز بيگز بيگز.د. و ... كلماتي هستند كه بوسيله انها سعي دارم تا با ديگران ارتباط كلامي ايجاد كنم.
اما جز چند نفر آن هم به شكل محدود كسي از حر فهايم سر در نمي آورد
براي همين گاهي براي بيان خواسته هايم مجبورم گريه كنم
و يا داد بكشم
مادر و پدرم خيلي مرا دوست دارند

هیچ نظری موجود نیست: