۵.۱۲.۱۳۸۸

مازندران


دهم خرداد هشتادو هشت به اولین سفر برون استانی خود رفتم .انگار یک سطل رنگ سبز آبی خالی شده بود همه جا.هیچ کس نمی دانست این همه درخت را چه کسی کاشته یا چه وقت خشک می شوند و از دل خاک سر در می آورند.

یا آن همه آب. چقدر باید باران ببارد تا قطره قطره جمع شود و به قول بابا وانگهی دریا شود.

خیلی جالب بود .خیلی جالب بود.

شعر: خرسی ها سبز شدند .
پیشی ها آب شدند.
اما
ما تو شهر سمنان
مردیییم از گرما

خدایا شهر من را هم سبز کن .خدایا به گاو ها و بره ها علف نرم و پر آب بده تا شیرشون زیاد بشه .خدایا خاک تشنه کویر را سیراب کن. کشاورزا و چوپونا رو خوشحال کن. خدایا یه سطل رنگ سبز بده همه جا بپاشن چشم ما روشن شه. آمین

هیچ نظری موجود نیست: